تبلیغات
خدایا میمیرم برات ... - پادشاه عریان و احباء و انصار بهائی

پادشاه عریان و احباء و انصار بهائی

پادشاه عریان و احباء و انصار بهائی

هانس کریستن اندرسن داستان نویس کودکان داستانی دارد که شاید مرورش خالی از لطف نباشد.
دو نفر نزد پادشاه می روند و مدعی میشوند انسانهای جلیل و بزرگوار می باشند همچنین دو خیا ط زبردست وما هرند و توانایی بافتن پارچه ای را دارند که تار و پودش از طلا و نقره می باشد و از آن پارچه لباسی زیبا می دوزند که برازنده پادشاه باشد. ولی هنرآنها کاری نو نبود و درگذشته هم انجام شده بود.
اما دو خیاط ادعا می کنند پارچه سحرآلود آنها خاصیتی دارد که تنها آدمیان پاک ونجیب می توانند آن را ببینند وآدمیان نا پاک ( حرام زاده ) توان دیدنش را ندارند واین جامه وجه امتیازه پادشاه با هم ردیفان خود می گردد .
پادشاه که دوست داشت تک باشد وبا بقیه فرقی داشته باشد به شعف آمده به وزیرخود دستور میدهد اسباب مورد نیاز دو خیاط را مهیا نماید.
دو خیاط پشت درهای بسته اتاقی مشغول کار می گردند وهر از گاهی برای بافتن ودوختن جامه پادشاه درخواست طلا ونقر وجواهرت می کنند.
بعداز گذشت چند روز پادشاه وزیرش را برای بازدید کار خیاطان نزد آنها می فرستد.
وزیر در ورود خود به کارگاه مشاهد می کند دو خیاط یکی دستگاه با فندگی راحرکت میدهد ودیگر ی سوزنی را در هوا به حالت دوختن تکان میدهد. خیاطان از وزیر می پرسند :آیا پارچه و جامه زیبا ست ؟
وزیر هرچه تمرکز وتلاش می کند چیزی نمی بیند ولی برای اینکه متهم به نا پاکی نشود شروع به تعریف وتمجید می کند واین کاررا در حضور پادشاه نیز تکرار می نماید.
خلاصه اینکه بعداز گذشت یک ماه دو خیاط ماهر داستان ما که ژست وحالت گرفتن لباسی نفیس در دست را داشتن برای پرو نزد پادشاه ودرباریان می روند .
پادشاه بیچاره هر چقدرچشمانش را می مالد که لباس اسرآمیز را ببیند چیزی نمی بیند ولی برای اینکه اطرافیانش متوجه نشوند او نا پاک است وانمود میکند در حال پوشیدن جا مه خیالی است.
وزیر ودرباریان هم شروع به به به وچه چه کردند می کنند .دو خیاط جلیل وبزرگوار وماهرهم با گرفتن دست مزد عالی و برداشتن جواهرتی که مصرف نشده بود از شهر خارج می گردند.
قرار بر این میگردد مردم شهر روز بعد برای تما شا ی لباس خاص پادشاه در میدان جمع شوند.
پادشاه متکبرانه با کرشمه وحالتی که قصد دلبری از مردم را داشت گام به میدان می نهد.
ناگاه کودکی با خنده می گوید پادشاه لخت است .
بعد از چند دقیقه تمام انسانهای که در آنجا بودند
فریاد می زنند پادشاه لباس بر تن ندارد .چهره پادشاه کم کم تغییر می کندودیدنی تر میشود.
این در حالیست که آن دو شیاد از آنجا دور شده بودند .

و اما نتیجه داستان چنین می شود که :
جناب باب حق زیستن را برای غیر بابیان حرام فرموده اند وجناب بهاءالله از فضل خود تمام منکرین امرش را از چهار پایان محسوب نموده اند
همچنین جمال مبارک (بهاء) غیر بهائیان را از عدل خود نا پاک (حرام زاده) قلمداد می نما یند.
آقا جمال بروجردی به سبب ایمان به بهاءازسوی جمال مبارک ملقب به اسم الله الجمال شده و مفتخر به ارسال الواح گوناگونی می گردد وسر حلقه اصحاب می شود.
اما چون در فقره جنگ ریاست غصن اعظم و غصن اکبر طرف غصن اکبررا گرفت مورد غضب عبدالبهاء واقع شده واز سوی ایشان ملقب به پیر کفتار شد وتا الان تمام احباء بر این باورند
آقا جمال بروجردی باقی عمر را به شکل کفتار زندگی نموده است .!(دین باید مطابق علم وعقل باشد)
در واقع احبایی که پی به بطلان این آئین می برند ازترس هجمه انتساب القابی مانند ناقضین نا پاکی و... از سوی این امر نازنین در تصمیم خروج خود از فرقه مردد می گردند.
باز بفرماید بهائیان مظلوم واقع نشده اند.!
.: Weblog Themes By SlideTheme :.