تبلیغات
خدایا میمیرم برات ... - مطالب اردیبهشت 1393
قرآن !من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن !من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال وجشنواره  مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم



تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 05:18 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

داستانی خواندنی با عنوان مردم چه می گویند ؟


می خواستم به دنیا بیایم  ، در یک زایشگاه عمومی  . پدربزرگم به مادرم گفت فقط بیمارستان خصوصی ! مادرم گفت : چرا ؟ پدربزرگم گفت :مردم چه می گویند ؟!
می خواستم به مدرسه بروم همان مدرسه ی سرکوچه ی مان ،مادرم گفت : فقط مدرسه ی غیرانتفاعی ! پدرم گفت چرا ؟ مادرم گفت مردم چه می گویند ؟

.

دنباله ی این نوشته در ادامه مطلب




ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.



    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد


نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد


خطی ننویسم که آزار دهد کسی را


که تنها دل من ؛ دل نیست

 



تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

یکی از یاران شیطان از ماموریتی که اون ماموریت گمراه کردن یک شیعه بود  پیروز و با خوشحالی برگشت  و


ابلیس رو دید و پرسید :


راستی فرمانده !


گمراه کردن اینها چه فایده ای داره؟ ابلیس جواب داد: امام اینها که بیاید عمر ما تمام میشود، غافلشان

میکنیم ،


که امامشان دیرتر بیاید .


با کنجکاوی پرسید : این هفته پرونده ها چطور بود؟ ابلیس گفت : مگر صدای گریه آقایشان را نمیشنوی ؟



تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
پادشاه و سه وزیرش

در یکی از روزها ،پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواستی کرد که کار عجیبی انجام دهند از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و

اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کند همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کسی کمک نگیرند و آن را به شخص دیگری

واگذار نکند وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند ، وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و

با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب میکرد تا اینکه کیسه اش پر شد . اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را

برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند ، پس با تنبلی واهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا

نمیکرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود . و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف برگ درخت و

خاشاک پر نمود. روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند وقتی وزیران نزد شاه آمدند ، به سربازانش دستور داد ، سه

 وزیر را گرفته و هرکدام را جداگانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها

نرسانند وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید اما وزیر دوم ،این سه ماه را با سختی و گرسنگی و

مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

خیلی از ماها فکر میکنیم که اعمال ما چه سودی برای خدا دارد: وشاید با این فکر انحرافی در کارهای انسانی و اخلاقی و دینی خود اهمال کنیم. در حالی که

امر ونهی خداوند برای خود ماست و او بی نیاز از اعمال ماست .

حال از خود این سوال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟زیرا ما الان در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم ،اما فردا

زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند،در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی، نظرت چیست؟

آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رساند .

الله تعالی میفرماید: (و ترودوا فان خیر الزاد التقوی و اتقون یل اولی الالباب ) البقره 197

و توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزگاری است ،و ای خردمندان !

از خشم و کیفر من بپرهیزید

پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم

امروز برای فردا در آخرتمان چه میکنیم...!


برچسب ها: شیعه .پادشاه .سه وزیر،

تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
سلام امام زمانم

خوب هستین آقا ، منم یکی از اون بنده هایی هستم که هر روز دارم برای تعجیل در ظهورتون دعا میکنم یکی از اون کسایی که ادعا

میکنه شیعتونه یکی از اون کس هایی که میگه اگه آقام بیاد من همه کار واسش میکنم الان که به خودم نگاه میکنم به روزهایی که

سپری میکنم به اون اعمالی که انجام میدم به اون حرف هایی که از دهانم خارج میشه به اون فکرهایی که میاد تو ذهنم به تک تک

 نفس هایی که میکشم به تک تک نگاه هایی که با چشمم میکنم به کارهایی که با دستام انجام میدم به قدم هایی که با پاهام بر

میدارم و به هزاران کارهای دیگم که توجه میکنم میبینم هیچی برای خودم جمع نکردم هیچ باری برای سفرم آماده نکردم ، آقا کمکم

کن بدجور میترسم از اون روزی میترسم که حضرت ملک الموت  حضرت عزرائیل علیه السلام اومده به من میگه تو همونی که ادعات

میشد امام زمانی هستی تو که خیلی اوضات خرابه تو که با این وضعیت کارت بدجور گیره چه جور میگفتی که منم فلان منم این منم

اون مگه نمیدونستی تک تک و ریز ریز اعمالت رو دارن ثبت میکنن میدونی اون موقع مثل کدوم زمان داخل این دنیا هست مثل اون

زمانی که طرف یک کار اشتباه  انجام داده باشه میگن باید بری دادگاه که تکلیفت رو مشخص کنن حضرت عزرائیل مثل اون ماموری

هست که داره میاد  شخص گنه کار رومیبره تا جایی که ازش سوال کنن ،اون مامور تو راه بهت میگه چرا این کارها رو انجام دادی که

من مجبور باشم با این حالت ببرمت ، مگه خدا نگفته بودتوبه کنی من میبخشمت چرا توبه نکردی چرا هی گفتی بزار فردا بزار پس فردا

بزار من که زنده هستم مگه نمیدونستی که من همش به دنبالت بودم مثل سایه و...  ، حضرت عزرائیل هم وقتی میاد جون یک بنده

گنه کار رو بگیره با ظاهر غیر قابل تحملی میاد وقتی که میرسند که سوال ازش بشه میگن آهای بنده جواب بده ریز به ریز رو بگو

اونجاست که زبان به حکم خدا قادر به سخن گفتن نیست و جوارح و اعضای بدن انسان سخن میگن دستت شروع میکنه حرف میزنه

پاهات حرف میزننن ،چشمات میگن این کلی با من نگاه های اشتباه کرده و... از این روز میترسم آقام،آقا بیا و کمک کن دستم به جایی

بند نیست من جز تو کسی رو ندارم که آقا شما قشنگ به حرفام گوش میکنی همه جا دستم رو گرفتی بیا این بار هم بگیر خیلی

اوضام خراب شده خیلی، آقا جانم من گنه کار باعث شدم شما بخاطر گناهای من گریه کنی بگی این بچه شیعه من چرا باید گناه کنه

چرا حواسش نیست که هر هفته میام کارنامش رو چک میکنم، چرا حواسش نیست که خدا همیشه پیشش هست  ، آقام بیا کمکم

کن بیا من رو سیاه رو آدمم کن بیا با ظهورت دنیا رو گلستان کن بیا این چهره سیاه من رو تو سفید کن



اللهم اعجل لولیک الفرج

برای تعجیل در ظهورش صلوات

برچسب ها: شیعه . امام زمان،

تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات





این مورچه‌ها رو نگاه کنید، ببینید آنقدر هدفشون براشون مهمه  که از لذت بخش ترین چیزها هم بدون هیچ توجهی  میگذرن .




برچسب ها: شیعه . امام زمان،

تاریخ : سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.



تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
هرچه زمان میگذرد مردم افسرده تر می شوند،

 این خاصیت دل بستن به زمان است!

 خوشا به حال آنکه بجای زمان به «صاحب زمان» دل می بندد.


تعجیل در فرجش صلوات 

برچسب ها: شیعه. امام زمان،

تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 03:31 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

امید نباید هرگز خاموش شود ! ...

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به 

نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.

او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم



تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 02:54 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

ایــــــــمــــــــان ! ...

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.

یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمیدانست.


هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به 

دریا پرتاب می کرد.


ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.


لذا پس از مدتی از او پرسید : چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟


مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما 

ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم.


چون ایمانمان کم است .

ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .


خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.


این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.


هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .


به یاد داشته باش :


به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است،


به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است.

 

 

 



تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

....


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات

ازدواج باید آسمانی باشه یعنی اینکه برای ازدواج باید هم پسر هم دختر ملاک هایی رو در نظر بگیرن مثلا یکی از مهمترین ملاک هااین هست که خیلی باید توجه بهش بشه، دختر بایدپسری رو انتخاب کنه که اون رو بهشتی کنه و پسر هم باید دختری رو انتخاب کنه که اون رو بهشتی کنه حالا جا داره بگم که اگه این ملاک رو در نظر بگیری یعنی تمام ملاک هارو در نظر گرفتی پس میتونی با این ملاک به اهدافت دست پیدا کنی یعنی اگر این ملاک رو پیشینه ازدواجت قرار بدی اون فرد موردنظرت حتما خدایی هست، حتما اخلاقش نیکو هست و میتونه زندگی رو بر اساس اخلاق جلو ببره و هزاران نکته مثبت دیگر و این رو هم بگم که هدف از ازدواج باید رسیدن به آرامش و رساندن به آرامش باشد پس دقت کنید در انتخابتون ،ملاکهاتون مهم ترین عامل در آرامش بعد از ازدواج  هست پس مواظب باشین که این آرامش رو با ملاک های دنیایی و بی اساس بهم نزنین 



برچسب ها: بهترین ملاک ازدواج . ازدواج،

تاریخ : یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
داستانی کوتاه درباره ی حضرت علی (ع)

http://upcity.ir/images2/92296404901762739500.jpg

پس از گذشت سال ها از شهادت حضرت على (ع) , روزى عدى بن حاتم نزد معاویه رفت. معاویه

مى دانست که عدى یکى از یاران قدیمى امیرالمؤمنین است, خواست کارى بکند که شاید این

دوست قدیمى کلمه اى علیه حضرت بگوید, از این رو گفت : عدى! فرزندانت چه شدند؟!

عدى گفت : در رکاب مولایشان على, با تو که در زیر پرچم کفر بودى, جنگیدند و کشته شدند.
معاویه : عدى ! على درباره ى تو انصاف داد؟
عدى : چطور؟
معاویه : پسران خود را نگهداشت و پسران تو را به کشتن داد.
عدى : معاویه ! من درباره ى على انصاف ندادم. نمى بایست على امروز در زیر خروارها خاک

باشد و من زنده بمانم. اى کاش من مرده بودم و على زنده مى ماند!
معاویه که دید سخنانش اثرى ندارد, گفت : عدى ! الان دیگر کار از این حرفها گذشته است

چون تو زیاد با على بودى دلم مى خواهد, مقدارى از کارهایش را برایم توصیف کنى.
عدى : معاویه ! معذورم بدار!
معاویه : نه , حتماً باید بگویى !
عدى : حال که باید بگویم , آنچه را که مى دانم مى گویم, نه آنچه را که مطابق میل توست!
آنگاه عدى شروع به صحبت درباره ى على (ع) کرد و گفت : یکى از خصوصیت هاى او این بود

که علم و حکمت از اطرافش مى جوشید. على شخصیتى بود که در مقابل ضعیف, ضعیف بود

.......

ادامه مطلب برچسب ها: شیعه . امام علی،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 12:43 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی

را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب

رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به

داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
http://8pic.ir/images/36213169324066154380.jpg
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه

سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم

را همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا . . .

حتما بخونید ادامه این داستان رو....

ادامه مطلب برچسب ها: سلیمان. مورچه.داستان. نهج البلاغه .خطبه91، شیعه،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.