تبلیغات
خدایا میمیرم برات ... - مطالب ابر
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی

را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب

رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به

داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
http://8pic.ir/images/36213169324066154380.jpg
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه

سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم

را همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا . . .

حتما بخونید ادامه این داستان رو....

ادامه مطلب برچسب ها: سلیمان. مورچه.داستان. نهج البلاغه .خطبه91، شیعه،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : حسین یکی از بنده های خدا | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.